|
|
|
|
|
ميرسد روزي كه فرياد وفا را سر كني |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 12:47 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتی که میبوسم تورا گفتم تمنا میکنم گفتی اگر بیند کسی گفتم که حاشا میکنم گفتی ز بخت بد اگرناگه رقیب اید ز در گفتم که با افسونگری او را ز سر باز میکنم گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما میکند گفتم که با یغما گران باری مدارا میکنم گفتی پیوند تو را با نقد هستی میخرم گفتم که ارزانترازاین من باتوسودامیکنم گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گویم برو گفتم که صد سال دگر امروز و فردا میکنم گفتی اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم گفتم ز تو دیوانه تر دانی که پیدا میکنم ممنون ....بخاطر نظراتتون.....محمد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 12:45 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق یعنی دیدن روی نگار عشق یعنی دردهای ماندگار عشق یعنی پاک در عصر فساد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 12:43 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
برات آخر يک شب نامه نوشتم که باشی با خبر از سرنوشتم نوشتم هر چه ميخواهی خطابم کن که من ديگر تو را تنها گذاشتم نوشتم سرنوشت عشق من چنين بود نصيب قسمتم عمری همين بود خدايا شاهدی که ميگفتمم بود تو ميدونی حقيقت غير اين بود جدا از تو دلم دريای خون بود همه دنيای من رنگ خزون بود تو را ديدم کنار يار ديگر دل تو جای عشق ديگری بود نا مهربون بود خيال کردم غمم را چاره کردم علاج اين دل بی چاره کردم برات هر روز يکی نامه نوشتم چو شب آمد تمام را پاره کردم نمی دونی چه رنجی بی تو بردم ![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 10:22 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 17:48 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 17:47 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
بابا نظر بدین |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 17:39 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
بودیم و کسی پاس نمیداشت که بودیم باشد که نباشیم بدانند که بودیم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ عاشقانه ازدواج کن تا عاقلانه جدا شوی عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 10:9 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 10:7 توسط محمد
|
|
||||
|
|
|
|
|
نمی خواهم بگویی دوستت دارم ... چون می گویی باران را هم دوست دارم اما وقتی زیر باران خسته می شوی از آن فرار می کنی... می گویی آفتاب را دوست دارم اما وقتی نور شدید آن تنت را می سوزاند از آن گریزان می شوی... می گویی نسیم را دوست دارم ... اما وقتی نسیم تبدیل به باد می شود از آن نیز متفر می شوی...می خواهم مرا همچون قلبی که در سینه ات می تپد دوست داشته باشی چون نمي تواني از آن گريزان باشي |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 10:5 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
به جاي دسته گلي كه فردا براي قبرم نثار ميكني امروز با شاخه گلي كوچك يادم كن به جاي سيل اشك كه فردا به مزارم مي ريزي امروز با تبسمي شادم كن به جاي آن متن هاي تسليت گونه مي نويسي امروز با پيام كوچكي خوشحالم كن من امروز به تو نياز دارم نه فردا. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 9:52 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 9:51 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خستم یادت نمیاد اون همه قول و قرار هایی که با تو بستم با این همه ظلم تو ببین باز چه جوری پای این قول و قرار من نشستم نشکن دلمو به خدا آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز نگو بیخبری نگو نمی دونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز نگو بی خبری نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز دیوونه نکن دلمو آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز نگو بی خبری نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز... ///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// بخون خويش نويسم بروی لوح مزارم که من بجرم محبت قتيل خنجريارم ز بی قراری من خلق در شگفت و ندانند که بی قراری زلف تو برده است قرارم چند تا جمله ی جالب......................... امید سرا بی است که اگر ناپدید شود ما همگی از تشنگی خواهیم سو خت........ در دنیای افکار خالص هیچ مرزی وجود ندارد چرا که محدودیتی وجود ندارد اندیشه های غیر ارادی به مراتب کار امد تر از افکار ارادی می باشند......... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 9:50 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
بخشندگی را از گل بیاموز زیرا کفشی را که لهش میکند نیرخوش بو می کند |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 9:50 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
نیمه شب مست برای تو دعا می کردم دست الوده به می سوی خدا می کردم هی ز بی مهری افلاک در این تنهایی تا سحرگه گله با باد صبا می کردم تو نبودی و من مست به یا دی که گذشت تا دم صبح بیاد تو صفا می کردم راز پنهان که در این سینه زمانی بنشست نا خداگاه من از سینه رها می کردم درد عشقی که طبیبش نبا شد هرگز دیشب ای دوست به پیمانه دوا می کردم //////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// نمي دونم نازنينم که کدو م حرف تو رو آزرد يا کدوم ترانه من تورو مثل گلی پژمرد نمي دونم نمي دونم که چی گفتم تو شنيدی چه خطايی سر زد از من که تو از من دل بريدی اگه روزی تو نباشی بين ما راهی نباشه نمي دونم کی ميتونه که برام مثل تو باشه اگه روزی تو نباشی يا بری از من جداشی نميدونم تو مي تونی عاشقی دوباره باشی اين پرنده دل من نمي تونه پر بگيره تو رو ميخواد در کنارت بال و پر از سر بگيره آخه حيف پر نگيره پشت ابرها رو نبينه حيف اينجا تک و تنها تو قفس بي کس بميره |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 9:49 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
يا رب غم بي رحمي جانان به که گويم* جانم از غم او سوخت غم جانان به که گويم دردی که مرا ساخته رسوا همه دانند* دردی که مرا ساخته پنهان به که گويم نی يارو نه غمخوار و نه کس محرم اسرار* رنجوری و مهجوری و حرمان به که گویم گویند طبیبان که بگو درد خود اما* دردی که گذشته است ز درمان به که گویم شبی غمگین , شبی بارانی , شبی سرد مرا در غربت فردا رها کرد مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد تمام هستی ام بود و ندانست او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد می گویند شیشه ها بی احساسند اما وقتی بر روی شیشه بخار گرفته پنجره اتاقم نوشتم دوستت دارم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 9:49 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
قسم به بارش شمع وجود یک انسان قسم به شهر پر از ساکنان رویایـی شکسته میشود از دوریـت بلور دلــم بدون تو تپش قلب من چه بی معناست بدون تو دلم از تب همیشه خواهد سوخت بدون خندی تو قلب غنچه ها تنهاست چه لـذتی ست درون نـگاهه پر نـورت بیا و زخم عـمیق مرا تو درمـان کن قســـم به عاطفه یک نــــگاه دریایــی قسم به عاطفه نقره فام چشمانت ببین چه درد بزرگیست غربت دو نکاه بیا ببار همیشه یرایو مرا خـیس عـطر باران کـن بدون تو تپش قلب من چه بی معناست بیا که بی تو وجودم همیشه پاییزیست به هر کجا که روی هر زمان و هر نگاه تو تنگاست /////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// لحظه اول نامه جای دل تنگ چند تا نقطه چين می گذارم، |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 9:48 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
؟؟؟ قلـبم رو که گرفتی اما نمی دانم چرا جای خالی هیچ کدام رو احساس نمی کنم می دونی چرا؟ به خاطر اینه که تو جای همشون رو گرفتی ////////////////////////////////////////////////////////////////////////// باکسی ازدواج نکن که باهاش بتونی زندگس کنی باکسی ازدواج کن که بدون ان نتوانی زندگی کنی ///////////////////////////////////////////////////////// زمین باران را فرا می خاند |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 9:47 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
به چشمان خیال انگیز ت معتادم و در این راه تباه عاقبت هستی خود را دادم در میان من وتو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را بر داری ولی افسوس که تو اصرار بر رفتن داری فرقی نداره وقتی ندونی ونبینی غصه ات می گیره وقتی میبینی ومی دونی
سخن از مهر من و جور تو نیست سخن از متلا شی شدن دوستی است |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 12:25 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
در این غروب تلخ , خدایا ! دلم گرفت در شوره زار غربت و غمها دلم گرفت من در تمام آیینه ها جار میزنم اینجا , میان غربت دنیا دلم گرفت آیینه ها گواه دل خسته من اند ای رهگذر ببین , که چه تنها دلم گرفت وقتی نگاه سرد تو در باورم نشست غمگین نگشت خاطرم اما دلم گرفت دیگر کنار صحبت من گل نمی کنی می خوا نم از نگاه تو این را , دلم گرفت بی پرده تر بگویمت , ای یادگار من کی می رسی به داد من ؟ اینجا دلم گرفت |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 12:24 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر كه عشق نباشد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 10:31 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
ما به هم محتاجيم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 10:29 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
در شهر ، دلبري كه بخندد به ناز نيست |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 10:28 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
چو از ديده برفت سالهاست كه از ديده من رفتي ليك دلم از مهر تو آكنده هنوز 000000000000000000000000000000000000000 دفتر عمر مرا دست ايام ورقها زده است زير بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشكست در خيالم اما همچنان روز نخست توييآن قامت بالنده هنوز 000000000000000000000000000000000000000 در قمار غم عشق دل من بردي و با دست تهي منم آن عاشق بازنده هنوز 0000000000000000000000000000000000000000 آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند زير خاكستر جسمم باقي است آتشي سركش و سوزنده هنوز |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 9:24 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
چو دردي بر سر درد آفريدند به درمان دلم صبر آفريدند اگر گل را به زيبايي كشيدند كنارش خار را هم آفريدند كجا رفتند آن عاشق پرستان؟ كه روزي تيغ صرصر آفريدند پريشان مي شوم در ياد رويت مرا شيداي شب گرد آفريدند بميرم من براي فصل پاييز كه بار و برگ او زرد آفريدند تب و تابم مگير اي چرخ گردون مگر بخت مرا سرد آفريدند؟ از آن روزي كه چشمم بر تو افتاد خدا داند كه شب درد آفريدند خدا را شكر درياي دلم را به امّيد شب جذر آفريدند بسوزم در ميان بزم عشّاق اگر روزي مرا ترد آفريدند نمي دانم چرا يادم نكردي ببين!! عشق مرا پرت آفريدند؟ كناره پنجره آنقدر ماندم كه ديدم روي آن گرد آفريدند بسوز اي دل هزاران بار ديگر كه سوز عشق تو سرد آفريدند
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 9:21 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
هر لحظه دعا کردم تا این که تو برگردی یک عمر فدا کردم تا این که تو برگردی با یاد تو بردم سر در اوج پریشانی خواهش ز خدا کردم تا این که تو برگردی تنها شدم و خود را در وادی هجرانها از هر که جدا کردم تا این که تو برگردی آن لحظه ی آخر را دیدی چه قسم دادی؟ من نیز وفا کردم تا این که تو بر گردی می رفتی و نشنیدی پشت سرت اما من صد بار صدا کردم تا این که تو بر گردی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 14:4 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
1-اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش میوفتی. 2-لذتی که در فراق است در وصال نیست چون در فراق شوق وصال است و در وصال بیم فراق! 3-آغاز کسی باش که پایان تو باشد... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 14:3 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش می شد که سرنوشتو دوباره از سر نوشت
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 14:2 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
ای کسانی که مامور دفن من هستید مرا در تابوت سیاه بگذارید تا هر کس دید بداند هر چه سیاهی بود کشیده ام.چشمانم رابازبگذارید تا هر کس دیدبداند چشم انتظاربودم.دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا هرکس دیدبداندمالی از این دنیا نبرده ام. در آخر تکه یخی به شکل صلیب بر مزارم بگذارید تا با اولین طلوع آفتاب آب شود و به جای معشوقم بر مزارم اشک بریزد. من در حسرت دیدار تو مردم تو آمدی ولی من هرگز تو را ندیدم. ای مهربان!!!! آنگاه که خورشیدبه پیشوازشب می رودوکوچه ازپای آخرین عابرتهی می شود.من با کوله باری ازغم ودرد می روم وتو را با تمام خاطرات شیرین در این کوچه های ساکت شهر تنها می گذارم.گریه مکن ای وارث شکوفایی باران ....من باید بروم تا با غم غریبی خویش غم غربت را از جدار دل عاشقان بزدایم اما بدان که نبض خاطره ام هر لحظه به یاد تو می زند. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 13:54 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
گفت که مرا دوست نداری گله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف گفتی که کمی فکر خود باشم و آن وقت رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 13:52 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 13:12 توسط محمد
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||